عطر شورانگیز غزل ها طرحی از عطر توست; جلوه ی آینه ها از تصویر توست که در سینه دارند، بهار با همه دلبری اش، تمام زیبایی اش را از تو وام می گیرد .

بانوی سپید شعر من! . . . ملایک، بال در بال، گستره ی آسمان را برای قدوم تو مهیا کرده اند . برگ های تمام درختان به یمن دیدار تو سبز گشتند و سبزی و طراوت را به جهان تقدیم کردند . پیچکان عاشق با هر نگاه لبریز از آینه ات عاشقانه می پیچند و بالا می روند . . . .

دریا وسعت آبی روح پاک توست! نوای تو شکوفه های بهاری را به گل مبدل می کند و رودخانه ها همه ی نوای خوششان را از نغمه ی دلنشین تو گرفتند . آدم به مباهات می نشیند که خدایش او را به مقام نام تو دیگر بار پذیرفت و در بهشت برین جای داد! چلچله ها به تمنای پاسخ توست که آمدن بهار را نوید می دهند . تو که مهربانی را نثارمان می کنی، تو که لاله ها در دشت مهربانی از عشق تو شور زندگی می گیرند . از آسمان درختان نام های متبرکت سوسو می زند، کبوتران به باغ های روشن، پیغام وصل تو را می دهند، به دشت آب شکوفه ها «نوریه و «حافیه » را رقم زدند . نیلوفران آبی هنوز از اثر عطر نفس های تو سرشار سرورند . مرغان دریایی در سکوت دلنشین دریا از نام توست که دیگر بار آرام یافته اند . موج ها نامت را بر صخره ها حک کرده اند و شقایق ها بر برگ هایشان نوشته اند: «گل طاقت بین در و دیوار ندارد!» .

در خلوت خاموش کبوترها طنین دل انگیز نام آسمانی توست که بار دیگر آن ها را به شور و شوق زندگی می رساند . شاعران عاشق شعرهایشان را از «شریفه » و «شفیقه » گرفته اند . دختران بهار لطافتشان را از «عفیفه » و «عطوفه » وام گرفته اند . بستان های همه ی عالم شمیم خوش تو را هم چون آبی روان نوشیدند که این گونه از خود بی خبر گشتند و پرستوهای سبک بال عاشق در افق چشمان تو حرف های ناتمامی را دیدند که در سکوت پرمعنای تو به اتمام می رسید .

طلوع اولین شعر اهورایی من! تویی که در کوچه باغ باورم از ماندنی ها هستی . نگاه مشرقی و هستی بخشت پیاله ی جانم را از شور زندگی، به شور با تو بودن و شور عشق و شیدایی تو لبریز و مالامال کرده است و من توان آن را دارم که صدای قدم هایت را بشنوم که از کوچه های بارانی چشمانم به آهستگی عبور می کنی، هم چون که بر حریر قدم می سایی!

من قد کشیده ام در جست و جوی دست توان بخش آفتابی ات و یافته ام پهلوی شکسته ات را از جور و ستم دیو سیرتان کولی صفت! من روزنه های شهر دلم را به روی تو باز کرده ام و تو را یافته ام که صورت نیلی ات شقایق ها را شرمگین و خجلت زده کرده است . تو را که قوهای سپیدبال آرام دریایی، صبحشان را با تو تلاوت می کنند; تو را که آفاق پرواز همه ی پرندگان مهاجری، که تجلی هستی و مظهر ایمانی تو را یافتم که جویبار اشک، شبنم سحرگاهی، به هنگام مناجات، گونه هایت را بوسه گاه خود قرار داده بود . تو را یافتم که قد خمیده ات عرق شرم بر پیشانی نجیب تمامی تاک های قد خم کرده نشانده بود . تو را یافتم که علی در نگاه تو ذوب می شد و در دریای عشق بی کران تو محنت های زمانه را به فراموشی می سپرد! که خدا را به تو سوگند می داد و نبی را که در سایه ی وجودی تو آرامش یافت و به شوق دیدار تو نگاه زهرآگین دشمنان را نادیده می گرفت . شهر دلم با هرم نفس پاک تو نفس می کشد و نبض هستی اش به تپش می افتد .

مادر تمامی خوبی ها! . . . فاطمه جان . . . تو نشان لطف خدایی برایمان، تویی که پنجره ها همه بی قرار تواند و کوچه ها در انتظار قدوم مبارکت! تویی که چشمانت همه حدیث و اعجاز است . تویی که وقتی دیگر بهانه ای برای بودن نیست، می آیی و بودن، هستن و بالاتر از زیستن، عشق را رنگی دیگر می بخشی! . . . تو که عالم همه از ناز قدوم تو آفریده شده است; تو که کولی صفتان دیو سیرت، عشق خدا را در چشمان رمز آلود پیامبر ندیدند آن هنگام که تو را می نگریست و باران عاشقی در آسمان چشمانش هویدا می شد; تو که مناجات با قامت آسمانی ات تفسیر می شد، آن هنگام که در محراب عشق ترنم دلدادگی سر می دادی، تو که جبرئیل، حامل سلام خداوند برایت بود . تو که با عشق ولایت زیستن و با درد ولایت رفتن را به همگان آموختی، آن هنگام که میان درب و دیوار خانه زمزمه ی «یا علی » از لبان آسمانی ات دمی جدا نشد، تو که پیوند نبوت و امامت و ولایت بودی، تو که دلدادگی و عشق در محضر تو درس آموخته بود، تو که دنیا از برای جلوه ی تمام وجودت کوچک بود، تو پایان شام انتظارمان هستی و صبح صادق در شام تارمان!

تو بهار جاودانی برای سال ها زندگی مان! نگاه آسمانی ات واژه ی زندگی است . واژه ای که حتی لحظه ای به دور از آن نمی توانیم به زندگی خویش ادامه دهیم . نگاهت، نگاهی است که سنگ ها را ماه می کند و ماه را آب! تو عاشقانه ترین یادی برای ما و جاودانه ترین نامی هستی که با هر ضربان قلبمان آن را تکرار می کنیم . آری تو جاودانه ترین نامی برای آن که نمی داند و نمی خواند!

در انتهای ظلمت شب و در عمق تاریکی، دل به یاد تو می سپاریم، آن زمان که آسمان چشمانمان همراه با نسیم سحرگاهی به نم نم باران اشک می نشیند . . . هر شامگه تا سحرگاه، هر طلوع تا غروب، هر چشمک ستاره تا چشمکی دیگر به انتظار طنین گام های تو بر گلبرگ های عشق می مانیم تا ندا سر دهیم که السلام علیک ایتها الصدیقه الشهیده .

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد