مالک بن یغوث نخعی معروف به مالک اشتر  از شاخه ی نخع و از قبیله مذحج و اهالی یمن“و از فرماندهان نظامی و بزرگ و از دلاوران شجاع و از یاران خاص امیر المومنین (ع)بود. مالک اشتر از شاخه نخع از قبیله مذحج بود. مالک قبل از بعثت رسول اکرم متولد شده بود، ولی از زندگی وی قبل از ورود نمایندگان پیامبر به یمن اطلاعی در دست نیست. وی در سالهای پایانی حیات پیامبر (ص) اسلام آورد و در عهد خلافت راشدین به شام مهاجرت نمود.وی در فتوحات اسلامی عهد خلیفه اول و دوم، مخصوصا در از پای در آوردن هماوردان نقش مهمی داشت. او ظاهرا پس از نبرد قادسیه در کوفه اقامت گزید. مالک که از بزرگان یمانی کوفه محسوب می گردید، در دوره خلافت عثمان به مقابله با زیاده خواهی های حکام اموی برخاست و از حقوق جهادگران دفاع می نمود . او مردی بسیار قوی و از رهبران و بزرگان شیعه است و بسیار عالم و زاهد  بود و با فقر زندگی میکرد بر قوم خود ریاست داشت وبا جماعت کوفی برای مطالبه ی حقوق خودشان به نزد خلیفه ی سوم(عثمان)رفت.“سعید بن عاص“والی عثمان در کوفه به دستور عثمان ودر ادامه سیاست تبعیدی که عثمان ان را دنبال میکرد“مالک را به همراه ۹ نفر دیگر به شام تبعید و بعد به کوفه برگرداند و مجددا به حمص تبعید کرد.
مالک مردم را برای بیعت با حضرت علی(ع) رهبری کرد. در جنگ جمل صفین و نهروان  امام را همراهی کرد. رشادتها وجان فشانی های او در این جنگها در تاریخ ثبت است.در صفین اهل شام را در هم کوبید تا انکه جنگ را به سمت معاویه رساند و قبل از انکه سپاهیان وفریب قران بر سر نیزه کردن را بخورند و امام (ع) مجبور به پذیرش حکمیت شود و پیروزی را نزدیک کرده بود . وی در جنگ با کفار شرکت میکرد و در واقعه ی یرموک حاضر بود وچشمش در این واقعه پاره شد. و به همین علت او را اشتر (کسی که پلک چشمش برگشته) می گفتند. مالک فرماندار نصیبین در نزدیکی جزیره از طرف امام بود که جنگی را بر ضد متمردین واز اصحاب معاویه به فرماندهی ضحاک در شمال رهبری کرد.

مالک پس از کشته شدن عثمان، در خلافت امیر مؤمنان (علیه السلام) بسیار تلاش کرد و با حضرت بیعت نمود و از سرداران بزرگ سپاه حضرت گردید. وى از شیعیان بسیار پاى بند و یارى دهندگان به امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود، به طورى که رابطه دوستى او با مولاى متقیان آن قدر زیاد بود که امام على (علیه السلام) پس از مرگ وى فرمود: «رحم الله مالکاً، فلقد کان لى کما کنت لرسول الله (صلى الله علیه وآله); خداوند مالک را رحمت کند، او براى من همان گونه بود که من براى رسول خدا (صلى الله علیه وآله)بودم.»

از آن جا که معاویه از این رابطه معنوى بین امام (علیه السلام) و مالک آگاهى داشت دستور داده بود که در خطبه ها علاوه بر لعن امیرالمؤمنین (علیه السلام)، و امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام)، نیز به مالک اشتر و عبدالله بن عباس لعن هم کنند.

در شجاعت و دلاورى این مرد الهى همین بس که ابن ابى الحدید درباره اش مى گوید: پاداش مادرى که چون مالک اشتر را پرورده است با خدا باد، که اگر کسى سوگند بخورد که خداوند متعال میان عرب و عجم شجاع تر از او، جز استادش على (علیه السلام) نیافریده است، من بر او بیم گناه ندارم، و چه نیکو گفته است آن کسى که وقتى درباره مالک اشتر از او پرسیدند، گفت: من درباره مردى که زندگانى او مردم شام را شکست داد و مرگش مردم عراق را شکست داد، چه بگویم؟

مالک در حدیث پیامبر (صلى الله علیه وآله)

ابن ابى الحدید مى نویسد: محدثان حدیثى از پیامبر (صلى الله علیه وآله) نقل کرده اند که بر فضیلت و منزلت والاى مالک اشتر دلالت مى کند و آن شهادت و گواهى قاطع پیامبر (صلى الله علیه وآله) بر مؤمن بودن مالک است و حدیث مزبور را در داستان وفات ابوذر در محل تبعیدگاهش ربذه نقل کرده ایم. در این جا به طور اجمال و اشاره به آن حدیث اکتفا مى کنیم.

ابوذر غفارى مى گوید: از پیامبر خدا شنیدم که فرمود: «یکى از شما در فلات دور افتاده اى مى میرد و گروهى از مؤمنان بر جنازه اش حاضر مى شوند» و آن کس من هستم که در بیابان ربذه از دنیا مى روم و عده اى از راه خواهند رسید و مرا کفن و دفن خواهند نمود و طولى نکشید که عده اى از مسلمانان از راه رسیدند و او را کفن و دفن کردند. از جمله این افراد مالک اشتر است که پیش نماز آن گروه شد و بر جنازه ابوذر نماز گزارد. بنابراین مالک اشتر از جمله کسانى است که رسول خدا (صلى الله علیه وآله) به ایمان و صالح بودن او به طور غیابى شهادت داده است.

دعاى مالک کنار قبر ابوذر، حاکى از عمق ایمان اوست . پس از آن که مالک اشتر و همراهان از دفن بدن مطهر ابوذر غفارى فارغ شدند. مالک در کنار قبر ابوذر ایستاد و چنین دعا کرد:

«بار پروردگارا، این ابوذر صحابى و یار رسول خدا است که تو را در میان بندگانت پرستش کرد و در راه تو با مشرکان جنگید و در دین تو بدعتى ننهاد و تغییرى ایجاد نکرد، لکن اگر منکرى مى دید با قلب و زبانش اعتراض مى کرد و به همین جهت بر او ستم شد و تبعید شد و از حقش محروم گردید و تحقیر و کوچک شد تا آن که در غربت تنها جان سپرد. بار پروردگارا آنان که او را محروم کردند و از سرزمین هجرت و حرم رسول خدا بیرونش نمودند، هلاک و نابود گردان.»آن گاه دیگران آمین گفتند و غذایى را که همسر ابوذر آماده کرده بود، تناول کردند.

ایستادگى مالک و عزل امیر کوفه

هنگامى که عثمان به خلافت رسید به مرور زمان، بسیارى از فرمانداران زمان خلافت عمر بن خطاب را، که اکثراً مورد رضایت مردم بودند، از کار بر کنار کرد و در برهه اى از خلافتش، افراد وابسته و اقوام و بستگان خود از بنى امیه را که نوعاً عیّاش و منحرف بودند بر سر کار آورد و در بلاد اسلامى، آن افراد ناصالح را بر جان و مال مردم مسلط کرد، از جمله پسر دائى خود «عبدالله بن عامر» را به فرماندارى بصره گماشت، و برادر رضاعى خود «عبدالله بن سعد» را رئیس دارائى و فرمانده سپاه مصر، و برادر مادرى خود «ولید بن عقبه» را والى کوفه قرار داد که او خیانت هاى زیادى در حق مردم و اسلام انجام داد و در نهایت از حکومت کوفه عزل شد.

برخورد مالک با حاکم دوم کوفه

عثمان، پس از عزل ولید، «سعید بن عاص» را به جاى او گماشت. سعید در ابتدا با مردم رفتار خوبى داشت، اما روزى در بین مذاکرات گفت: باغ هاى کوفه و اراضى آن خاص قریش و بنى امیه است.مالک اشتر که با حکم خدا کاملاً آشنایى داشت در پاسخ او گفت: آیا تو چنین مى پندارى که ناحیه عراق که خداوند آن را با شمشیرهاى ما گشوده و بر مسلمانان ارزانى فرموده، بوستان اختصاصى براى تو و قوم تو است؟ هر که چنین قصد کند دماغش را به خاک مى مالیم!عبدالرحمن اسدى رئیس گارد سعید براى جلب رضایت سعید گفت: اى مالک، تو سخن امیر را رد مى کنى و او را اهانت مى نمایى، بعد نسبت به مالک درشتى کرد. به دستور مالک قبیله نخع برخاسته و رئیس گارد را از مجلس بیرون انداختند. این کار بر سعید گران آمد، لذا رابطه خود را با مالک اشتر و دیگر سران کوفه قطع کرد. اما این عمل هیچ اثرى نداشت و مالک از اعتراض به کارهاى خلاف سعید و عثمان دست برنداشت.سعیدبن عاص چون برخورد مالک و همراهان او را مشاهده کرد و دید در آینده از اعتراض بیشتر سران کوفه در امان نخواهد ماند، نامه اى به خلیفه نوشت و از عثمان خواست که یا مالک و همدستانش را از کوفه ببرد و یا وى را از امارت کوفه بردارد. عثمان در جواب نامه امیر کوفه نوشت، مالک اشتر با تنى چند از یارانش را به شام تبعید کند! تا مردم کوفه را به تباهى نکشانند و براى معاویه حاکم شام هم نامه اى نوشت که تنى چند از مردم کوفه را که آهنگ فتنه گرى دارند، پیش تو تبعید کردم، آنان را از این کار نهى کن و اگر احساس کردى رو به راه شده اند، به آنان نیکى کن و به وطن خودشان برگردان. اما معاویه قادر به مهار آنان نشد و طى نامه اى از عثمان خواست که آنان را به کوفه بازگرداند.

مالک و همراهان چون به کوفه بازگشتند دست از مبارزه و حق گویى بر نداشتند و مجدداً سعیدبن عاص به دستور عثمان آنان را نزد «عبدالرحمان بن خالد بن ولید» حاکم عثمان در حمص تبعید کرد و در راستاى تبعیدى آن گروه، عثمان نامه اى هم براى مالک و همراهان نوشت:«من شما را به حمص تبعید مى کنم، به محض این که نامه ام به شما رسید، به سوى حمص حرکت کنید; زیرا شما براى اسلام و اهلش جز شرارت خاصیتى ندارید!»

وقتى نامه عثمان به مالک اشتر رسید دست ها را به دعا برداشت و گفت:«پروردگارا هریک از ما یا عثمان را که براى مردم زیان کاریم و در میان مسلمانان مرتکب گناه مى شویم هرچه زودتر به مکافات کردارش برسان.»

و بدین ترتیب گروه معترض به رفتار حاکمان مستبد و ستم کار به حمص تبعید شدند، البته آنان در حمص بسیار تحت فشار و اهانت حاکم آن جا قرار گرفتند و با مرارت شدید، مجدداً به کوفه بازگردانده شدند. این حوادث در سال ۳۲ هجرى به وقوع پیوسته است.

مالک اشتر و سقوط خلافت عثمان

پس از آن که تعدیات و انحرافات کارگزاران عثمان از حد گذشت، مردم به ویژه نخبگان براى اصلاح یا عزل عثمان وارد عمل شدند و چون عثمان اصلاح پذیر نبود و حاضر نشد تقاص اعمال بد خود را پس بدهد بر او شوریدند و سرانجام او را به قتل رساندند. از جمله افرادى که براى هدایت عثمان و دست کشیدن او از کارهاى خلاف تلاش فراوان نمود اما به نتیجه نرسید، مالک اشتر بود. لذا او هم به صف طرفداران برکنارى یا قتل عثمان پیوست.

پیش گامىِ مالک در بیعت با حضرت على (علیه السلام)

مردم مدینه پس از کشته شدن عثمان، یک صدا با امیرالمؤمنین (علیه السلام) بیعت کردند تا جامعه اسلامى بدون رهبر نماند. حتى سران ناکثین یعنى طلحه و زبیر با اختیار کامل با آن حضرت دست بیعت دادند. مالک اشتر از جمله کسانى بود که در این راه پیش گام شد و جزو نخستین کسانى بود که با سخنان خود مردم را براى بیعت با آن حضرت تشویق نمود .

ابن ابى الحدید مى نویسد: چون عثمان کشته شد، مالک اشتر خدمت حضرت (علیه السلام)آمد و گفت: یا على، مردم براى بیعت با شما جمع شده اند و به حکومت و خلافت تو راغب هستند، به خدا سوگند اگر از آن خوددارى کنى، چشمت براى بار چهارم بر آن اشک خواهد ریخت. امیرالمؤمنین (علیه السلام) بیرون آمدند و در محلى نشستند. و مردم همه اجتماع کردند که بیعت کنند، در همین حال طلحه و زبیر آمدند ولى آن دو مى خواستند که حکومت توسط شورا تعیین شود. اما مالک اشتر گفت: آیا مگر منتظر کسى هستید؟ اى طلحه برخیز و بیعت کن! طلحه برخاست و جلو آمد و بیعت کرد، کسى در میان جمع و موقع بیعت طلحه تفأل بدى زد و گفت: نخستین کسى که با على (علیه السلام) بیعت کرد، شل بود، این کار به انجام نمى رسد و تمام نمى شود! سپس اشتر به زبیر گفت: پسر صفیه برخیز، او هم برخاست و بیعت کرد و سپس مردم بر على (علیه السلام)هجوم آوردند و بیعت کردند.در نقلى دیگر آمده است: نخستین کسى که با على (علیه السلام) بیعت کرد، مالک اشتر بود. او گلیم سیاهى را که بر دوش داشت، افکند و شمشیرش را بیرون کشید، آن گاه دست على (علیه السلام)را گرفت و بیعت کرد و به زبیر و طلحه گفت: برخیزید و بیعت کنید و پس از بیعت این دو، مردم بصره که براى برکنارى عثمان به مدینه آمده بودند، برخاستند و با حضرت بیعت کردند و اول کسى که از بصریون با حضرت بیعت کرد، عبدالرحمان بن عریس بود، و سپس سایر مردم بیعت کردند .

در جنگ جمل صفین و نهروان  امام را همراهی کرد. رشادتها وجان فشانی های او در این جنگها در تاریخ ثبت است.در صفین اهل شام را در هم کوبید تا انکه جنگ را به سمت معاویه رساند و قبل از انکه سپاهیان وفریب قران بر سر نیزه کردن را بخورند و امام (ع) مجبور به پذیرش حکمیت شود و پیروزی را نزدیک کرده بود.

وی در جنگها با کفار شرکت میکرد و در واقعه ی یرموک حاضر بود وچشمش در این واقعه پاره شد.وبه همین علت او را اشتر (کسی که پلک چشمش برگشته) می گفتند. مالک فرماندار نصیبین در نزدیکی جزیره از طرف امام بود که جنگی را بر ضد متمردین واز اصحاب معاویه به فرماندهی ضحاک در شمال رهبری کرد.

آغاز غائله جمل و نقش مالک اشتر

چند ماه پس از حکومت رسمى امیر مؤمنان (علیه السلام) طلحه و زبیر ـ سران ناکثین ـ که چشم طمع به بیت المال دوخته بودند، درصدد شورش علیه امام (علیه السلام) برومدند، اما براى تحقق این نیّت شوم هیچ بهانه اى نداشتند; زیرا حکومت امام (علیه السلام) از جهت شرعى و معیارهاى قانونى نقصى نداشت، آنان ابتدا به سراغ عایشه ـ که ساکن مکه شده بود ـ رفتند و او را که از امیر مؤمنان چندان دل خوشى نداشت با خود هم عقیده ساختند و این نخستین قدم مؤثر بود; زیرا به دنبال آن عده زیادى نیز با آن ها هم رأى شدند. از آن جا که ابو موسى والى کوفه هم جنگ علیه عایشه را حرام دانست و مانع یارى امام (علیه السلام)در برابر ناکثین شد.در چنین شرایطى مالک اشتر، عمار، صعصعه و امثال آنان بودند که نقش مؤثرى در خنثى کردن توطئه امثال ابو موسى داشتند، مالک اشتر در این باره گفته است: سعادتمند کسى است که از این صراط مستقیم عدول نکند و به این ریسمان محکم خدا اعتصام نماید، و نگون بخت کسى است که نافرمانى امام کند که او در هاویه دوزخ منزل گزیند.

امّا اقدام مهم تر مالک این بود، که نامه اى تاریخى و پیامى به یاد ماندنى براى عایشه ارسال نمود و کمتر کسى را یاراى آن بود که به چنین کار خطیرى اقدام نماید. او در نامه چنین نوشت:«امّا بعد، همانا اى عایشه تو همسر رسول خدایى، آن حضرت (صلى الله علیه وآله) تو را فرمان داده است که در خانه خود آرام و قرار بگیرى، اگر چنان کنى براى تو بهتر است امّا اگر فرمان پیامبر خدا (صلى الله علیه وآله) را نقض کنى و بخواهى چوب دستى خود را به دست گرفته و روپوش از چهره فرو افکنى و براى مردم خود را آشکار سازى، من با تو جنگ خواهم کرد تا تو را به خانه ات و جایگاهى که خداوند برایت پسندیده است، برگردانم .»این نامه مالک که همراه با اعلان جنگ با عایشه بود، براى عایشه بسیار سخت و گران آمد و در پاسخ چنین نوشت:«امّا بعد، تو نخستین عربى هستى که آتش فتنه را برافروختى و جماعت را به تفرقه فرا خواندى، و با پیشوایان مخالفت کردى و براى کشتن خلیفه سوم کوشش نمودى. اى مالک، تو خوب مى دانى که خداوند عاجز نیست و از تو انتقام خون خلیفه مظلوم را خواهد گرفت! نامه تو به من رسید، آن چه را در آن بود فهمیدم و به زودى خداوند، شر تو و شر کسانى را که در گمراهى و بدبختى به تو تمایل دارند، از من کفایت خواهد فرمود، ان شاء الله.»

حمایت مالک از سخنان امیر مؤمنان (علیه السلام)

وقتى خبر تصرف بصره توسط ناکثین به سمع امیر مؤمنان (علیه السلام) رسید، آن حضرت که در ذى قار بود، سخنرانى مهمى ایراد کرد و در ضمن آن از اعمال ظالمانه طلحه و زبیر به خدا شکایت نمود و گفت:«اللهم انّ طلحه و الزبیر قطعانى و ظلمانی و ألبّا علىّ، و نکثا بیعتى، فاحلل ما عقداه، و انکث ما أبرما، و لا تغفر لهما أبداً، و أرهما المساءه فیما عملا و أمَّلا;پروردگارا، همانا طلحه و زبیر از من بریدند و بر من ستم کردند و بر من شورش نمودند و بیعت مرا شکستند. پروردگارا، آن چه را آنان گره زده اند بگشاى و آن چه را استوار کرده اند از هم بگسل، و آن دو را هرگز نیامرز و در آن چه کرده اند و به آن دل بسته اند فرجامى ناخوش بهره ایشان فرماى».چون سخنان امام (علیه السلام) تمام شد مالک اشتر برخاست و پس از حمد و ثناى خدا چنین گفت:«اى امیرالمؤمنین سخن تو را شنیدیم و همانا درست مى گویى و خدا تو را موفق دارد، یا على، تو پسر عمو و داماد و وصى پیامبر مایى و نخستین کسى هستى که او را تصدیق کردى، و همراهش نمازگزاردى، و در همه جنگ هاى او شرکت نمودى، از این رو در این موارد بر همه امت فضیلت دارى و از همه برترى و براى جانشین پیامبر (صلى الله علیه وآله) از همه سزاوارترى، یا على، هر کس از تو پیروى کند به بهره خود رسیده و مژده رستگارى را دریافته است و آن کس که از فرمان تو سرپیچى نماید و از تو روى گرداند به جایگاه خود در هاویه دوزخ منزل گزیده است.اى امیرالمؤمنین، سوگند به جان خودم که کار طلحه و زبیر و عایشه براى ما آسان و ماهیتشان برایمان روشن و شناخته شده است آن ها بى آن که از تو خلافى ببینند و یا ستمى نموده باشى از تحت فرمان تو خارج شده اند و به این اقدام خطیر مبادرت نموده اند، اگر آنان مى پندارند که خون عثمان را طلب مى کنند، نخست باید از خود قصاص بگیرند که آن دو، نخستین کسانى بودند که مردم را بر او شوراندند و مردم را به ریختن خونش واداشتند، و خدا را گواه مى گیرم که اگر به بیعتى که از آن بیرون رفته اند باز نگردند آن دو را نیز به عثمان ملحق خواهیم ساخت چرا که شمشیرهاى ما بر دوش هاى ماست و دل هاى ما در سینه هایمان محکم و استوار است، و ما امروز همان گونه ایم که دیروز بودیم.» مالک این سخنان قاطع و محکم را گفت و بر جاى خود نشست.

تصرف دارالاماره کوفه

امیر مؤمنان از «ذى قار» ـ محل تجمع نیروهاى امام (علیه السلام) ـ براى ابو موسى، والى کوفه، نامه نوشت و از او خواست تا مردم را براى یارى در مقابله با ناکثین به ذى قار بفرستد، اما ابو موسى نه تنها مردم را تشویق نکرد، بلکه در این کار مانع تراشى کرد.وقتى خبر توطئه ابو موسى به امیر مؤمنان (علیه السلام) رسید، مالک اشتر را فراخواند و از او خواست که به کوفه برود و ابو موسى را از مقام خود عزل نماید. مالک شتابان خود را به کوفه رساند و در مسجد شاهد بحث و گفتگوى ابوموسى اشعرى و نمایندگان امیرالمؤمنین (علیه السلام)شد، و بلافاصله از مسجد راهى دارالاماره ابوموسى شد و در مسیر راه به هر طایفه و هر قوم و جماعتى که مى رسید، از آن ها مى خواست تا همراه وى به سوى قصر ابو موسى حرکت کنند، سیل خروشان مردمى که مالک را همراهى مى کردند به دارالاماره رسید وى در حالى که ابو موسى در مسجد تلاش مى کرد مردم به سپاه امیرالمؤمنین (علیه السلام)نپیوندند، وارد قصر ابو موسى شد و تمام غلامان و مأموران او را از قصر بیرون کرد، و آن جا را تصرف نمود، ماموران و غلامان فوراً به مسجد رفتند و موضوع را به ابوموسى اطلاع دادند ابوموسى که مشغول ایراد سخنرانى بود پس از آگاهى از این ماجرا از منبر پایین آمد و وارد قصر شد.مالک بر سر او فریاد کشید و گفت:«از ساختمان ما خارج شو، اى بى مادر که امیدارم خداوند تو را بکشد، سوگند به خداى تعالى! همانا تو از گذشته جزو منافقین بودى.»به این ترتیب مالک اشتر مرکز امارت ابوموسى را تسخیر کرد و به دستور امیرالمؤمنین (علیه السلام) او را از مسندش عزل نمود و مانع اصلى حرکت به سوى دشمن را از سر راه برداشت، البته ابوموسى یک شب مهلت خواست در کوفه بماند، و مالک با او موافقت کرد به شرط آن که در قصر حکومتى نماند. و ابوموسى پس از آن شب از کوفه بیرون رفت .

مالک سپس در مسجد براى مردم سخنرانى نمود و از فضایل امام (علیه السلام) و خطر دشمنان و ناکثین سخن گفت و سرانجام با نُه هزار نفر به سوى ذى قار حرکت نمود و در حالى که امام حسن و مالک اشتر و عمار یاسر پیشاپیش آن ها حرکت مى کردند با شکوه خاصى وارد ذى قار شدند و مورد استقبال گرم حضرت امیر (علیه السلام)قرار گرفتند .

جنگ جمل و رشادت هاى مالک اشتر

پس از آن که یاران امام (علیه السلام) از کوفه آمدند و به سپاهیان ملحق شدند، حضرت با تمام نیرو از ذى قار به حومه بصره حرکت کردند، و در مقابل سپاه ناکثین قرار گرفتند، امام (علیه السلام)تمام تلاش خود را براى اقناع طلحه و زبیر و وادار ساختن آن ها به صلح و آشتى و عمل به کتاب خدا و سنت پیامبر (صلى الله علیه وآله) به کار بست و در این راستا نمایندگانى براى گفت و گو با آن رهبران شورشى به میان سپاه دشمن فرستاد، امّا تمام این تدابیر بى نتیجه ماند و سرانجام جنگ سختى در گرفت که ضایعات جانى و خسارت هاى مالى فراوانى بر جاى گذاشت، و تعدادى از اصحاب پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله)در این واقعه تلخ و تکان دهنده به شهادت رسیدند که از یک سو امیرمؤمنان (علیه السلام)را از نصایح و شفقت هاى بى دریغ خود محروم نمودند و از دیگر سو، آن حضرت را با رنج ها و مرارت هاى پر حادثه ترین و خونبارترین مقطع تاریخ اسلام، تنها گذاشتند .

جنگ جمل به عنوان نخستین جنگ داخلى مسلمین، دقیق ترین معیار سنجش میزان ایمان و ارادت اصحاب على (علیه السلام) به آن حضرت (علیه السلام)و بهترین ملاک ارزیابى عملکرد اصحاب جلیل القدر پیامبر اسلام و مشاهیر تابعین به شمار مى رود.مالک اشتر چون عمار یاسر و صعصعه بن صوحان و زید بن صوحان و دیگران، در این جنگ حماسه هاى جاویدانى آفرید. او به دست خود در همین نبرد تعداد زیادى از مشهورترین قهرمانان و جنگ جویان سپاه دشمن را به هلاکت رساند، تدابیر هوش مندانه او در خدمت مولا و مقتدایش امیرالمؤمنین (علیه السلام) باعث شد که همه صفوف مستحکم دشمن به زودى بهم بریزد و مقاومتشان در هم بشکند.

ابن ابى الحدید از کلبى از مردى از انصار نقل مى کند که مى گفت: من در جنگ جمل در صف اول ایستاده بودم ناگاه على (علیه السلام) سر رسید، به سوى او برگشتم، فرمود: محل اجتماع اصلى دشمن و نقطه قوت آن ها کجاست؟ گفتم: در کنار عایشه.همو از ابو مخنف نقل مى کند: در این موقع حضرت على (علیه السلام) براى مالک اشتر پیام فرستاد که بر میسره سپاه دشمن حمله کند، اشتر حمله کرد و با هلال بن وکیع که سرپرستى گروهى از ناکثین را بر عهده داشت جنگید و هلال را به هلاکت رساند و تمام میسره سپاه به سوى هودج عایشه عقب نشینى کرد و به آن جا پناه برد. در این هنگام افراد قبیله هاى أزد، ضبه، ناجیه و باهله از سپاه بصره خود را به اطراف شتر عایشه رساندند و آن را احاطه کردند تا از خطر مصون بمانند، در این شرایط با حملات نیروهاى على (علیه السلام) جنگ شدیدتر شد و تنور آن داغ تر گردید و «کعب بن صور»، قاضى بصره در حالى که لگام عایشه در دستش بود به هلاکت رسید و پس از او «عمرو بن یثربى» که مردى شجاع و سوارکارى بى باک از سپاه بصره بود و جمعى از سران سپاه على (علیه السلام) را به شهادت رسانده بود نیز کشته شد. نیروهاى امام (علیه السلام) در راه پیروزى قرار گرفتند، و مالک اشتر در این زمینه نقش بسزایى ایفا مى کرد.

نبرد مالک با عبدالله بن زبیر در جنگ جمل

واقدى مى گوید: در روایت آمده، آخرین شعار على (علیه السلام) در ساعت هاى آخرجنگ جمل چنین بود: «حم لا ینصرون، اللهم انصرنا على القوم الناکثین» آن گاه هر دو گروه از یک دیگر جدا شدند و از هر دو گروه هم افراد بسیارى کشته شده بودند، ولى کشتار مردم بصره به مراتب بیشتر از کشته شدگان یاران على (علیه السلام) بود، از این رو کم کم نشانه هاى پیروزى مردم کوفه آشکار شد. روز سوم که رویارو شدند، نخستین کس عبدالله بن زبیر خواهرزاده عایشه بود، که به میدان آمد و مبارز طلبید، مالک اشتر به جنگ او رفت و هر کدام برابر هم قرار گرفتند، عایشه پرسید: چه کسى به مبارزه عبدالله آمده است؟ گفتند: مالک اشتر. گفت: اى واى بر بى فرزند شدن اسماء، سپس آن دو هر کدام به یکدیگر ضربه اى زدند و یک دیگر را زخمى کردند بعد با یک دیگر گلاویز شدند و مالک اشتر، در لحظه اى عبدالله را بر زمین زد و روى سینه اش نشست، در این موقع هر دو گروه به هم ریختند، گروهى براى آن که عبدالله را از چنگ اشتر درآورند، هجوم آوردند و گروهى براى یارى دادن به اشتر پیش آمدند، مالک اشتر بسیار گرسنه و با شکم خالى بود و از سه روز قبل چیزى نخورده بود و این کار عادت او در جنگ ها بود، وانگهى نسبتاً پیرمرد و سالخورده بود، عبدالله بن زبیر فریاد مى زد: من و مالک را با هم بکشید. و اگر مى گفت: من و اشتر را بکشید، بدون ترید مالک را مى کشتند; زیرا مردم که از کنار آن ها مى گذشتند، آنان را نمى شناختند و شخصى را به نام مالک نمى شناختند بلکه به نام اشتر شناخت داشتند و در آن میدان بسیارى بودند که یکى روى سینه دیگرى نشسته بود و در حال جنگ و نبرد بود و سپاهیان آنان را نمى شناختند، به هر حال طورى شد که عبدالله توانست از زیر دست و پاى مالک اشتر بگریزد و یا این که به سبب ضعف مالک اشتر بود که توانست فرار کند و لذا مالک در شعر خود این مطلب را به عایشه مى گوید .

پایان جنگ جمل و گفت و گوى عایشه با مالک

ابو مخنف از اصبغ بن نباته نقل مى کند که: پس از پایان جنگ جمل، عمار یاسر و مالک اشتر نزد عایشه رفتند، عایشه از عمار پرسید همراه تو کیست؟ گفت: مالک اشتر است. عایشه از اشتر پرسید: آیا تو بودى که مى خواستى خواهرزاده ام عبدالله بن زبیر را بکشى و با او چنین و چنان کردى؟ گفت: آرى ولى اگر گرسنگى سه شبانه روزم نبود، امت محمّد را براى همیشه از شر خواهر زاده ات خلاص مى کردم.عایشه گفت: مگر نمى دانى که پیامبر فرموده است:«لا یحلّ دمُ مسلم إلاّ بإحدى أُمور ثلاث: کفر بعد الایمان، أو زناً بعدَ احصان، أو قتلِ نفس بغیر حق;ریختن خون مسلمانى جایز نیست مگر با یکى از سه چیز: کافر شدن پس از ایمان یا زنا پس از همسردارى و یا کشتن کسى به غیر حق.»مالک اشتر گفت: اى عایشه، بدون تردید یکى از این کارها را مرتکب شده بود که با او جنگ کردیم و به خدا سوگند شمشیر من پیش از آن، هرگز به من خیانت نکرده بود امّا در آن روز، شمشیرم در او کارگر نبود، و سوگند خورده ام که دیگر آن شمشیر را با خود همراه نداشته باشم; زیرا به من خیانت کرد و عبدالله را به هلاکت نرسانید. و اشعارى نیز در این باره سرود.

نقش مالک در جنگ صفین

مالک اشتر  از آغاز حرکت امیرالمؤمنین (علیه السلام) به صفین، در کنار حضرت گوش به فرمان بود و در مواردى پیمان وفادارى خود را اعلام مى کرد و در مسیر راه نیز با جان و دل از حقانیت على (علیه السلام) دربرابر معاویه حمایت مى نمود. در این قسمت، نمونه هایى از وفادارى و ایمان و اعتقاد او را نسبت به حقانیت امیرالمؤمنین (علیه السلام)مى آوریم.

۱ ـ مالک و برپایى پل رقه

امام (علیه السلام) در مسیر حرکت خود به جانب صفین در سرزمین رقه فرود آمد و از آن جا نامه اى به معاویه نوشت و مجدداً حجت را بر او تمام کرد تا شاید بدون خون ریزى جلو یاغى گرى معاویه گرفته شود. اما معاویه در پاسخ نامه، آن حضرت را تهدید به جنگ کرد، از این جهت امام (علیه السلام) فرمان حرکت از رقه به جانب صفین را صادر کرد، ولى مشکل سپاهیان على (علیه السلام) رود فرات بود که بدون زدن پل امکان پذیر نبود، حضرت از مردم رقه خواست که وسیله عبور او و سپاهیانش را فراهم کنند، ولى مردم این سرزمین از زدن پل خوددارى کردند. امیرالمؤمنین (علیه السلام) در عین قدرت عکس العملى از خود نشان نداد و تصمیم گرفت که سپاهیان خود را از روى پل دورافتاده اى که در محلى به نام «مَنبِج» (بر وزن مسجد) بود عبور نماید. در این هنگام مالک اشتر آنان را تهدید به جنگ نمود و آنان از ترس خود، پل را ساختند.

۲ ـ مالک به سوى خط مقدم سپاه دشمن

موقعى که امام (علیه السلام) قدم به سرزمین شام نهاد براى مقابله با هر نوع یورش احتمالى دشمن دو فرمانده نیرومند خود به نام «زیاد بن نضر حارثى» و «شریح بن هانى» را با نیروهایشان که همراه داشتند به عنوان مقدمه لشکر به سوى سپاه معاویه گسیل داشت، آن دو با مقدمه سپاه معاویه به فرماندهى ابوالاعور سلّمى رو به رو شدند ولى نتوانستند دشمن را به صلح دعوت کنند، لذا نامه اى توسط «حارث بن جمهان جعفى» براى امام فرستادند و کسب تکلیف کردند.امام (علیه السلام) پس از خواندن نامه، فوراً مالک اشتر را خواست و او را از نامه آگاه ساخت و فرمود: هر چه زودتر خود را به آنان برسان و سرپرستى هر دو گروه را به عهده بگیر، ولى تا دشمن را ملاقات نکرده اى و سخنانشان را نشنیده اى، آغاز به نبرد نکن، مگر آن ها آغازگر جنگ باشند.مالک به همراه نامه امام (علیه السلام) به سرعت خود را به ون محل رساند و وضع سپاه را منظم کرد و از آن پس طبق دستور امیرالمؤمنین (علیه السلام) جز دفاع از سپاه، کارى صورت نمى داد و هرگاه حمله اى از ابوالاعور رخ مى داد، تنها به دفع آن مى پرداخت. مالک چنان به قدرت خود مطمئن بود که براى معاویه شخصاً پیغام فرستاد که اگر خواهان نبرد است، خود شخصاً گام به میدان نهد تا با هم به نبرد بپردازند و مایه خون ریزى دیگران نشود، ولى او هرگز اجابت نمى کرد تا این که در نیمه یکى از شب ها، سپاه معاویه به سرعت عقب نشینى کرد و در سرزمین وسیعى کنار رود فرات فرود آمد و آب را به روى سپاه امام (علیه السلام)بست.

شهادت مالک :

على علیه السلام مالک اشتر را که حاکم ایالت جزیره بود احضار نمود و سپس او را روانه مصر ساخت و محمد را نزد خود خواند تا کار دیگرى باو رجوع فرماید زیرا مصر حاکمى مثل مالک میخواست تا نیرنگ‏هاى معاویه و عمرو عاص را با شمشیر پاسخ دهد. حضرت علی (ع) در نامه ای به مردم مصر چنین نوشت : بنده ای  از بندگان خدا رابه سوی شما فرستادم که درزمان ترس چشمش خواب ندارد ودرهنگام خطر ازدشمن نمی ترسد.اومالک پسرحارث ازطایفه ی مذحج است .پس گفته های او رابشنوید وبه فرمان اوکه مطابق حق است گردن نهید. اکنون با همه ی نیازی که به او دارم و  او را نزد شما می فرستم که خیرخواه شماست.

مالک اشتر در ذیقعده سال ۳۸ از کوفه خارج شد و راه مصر را در پیش گرفت،در بین راه مردى پست فطرت با وضع رقت بارى خود را بحضور مالک رسانید،مالک اشتر که بپیروى از على علیه السلام همیشه غریب نواز و نسبت بفقراء متفقد بود پرسید کیستى و از کجا میآئى؟ آنمرد گفت اسمم نافع است و در مدینه غلام عمر بن خطاب بودم و اکنون آزاد هستم و چون در مدینه بمن سخت میگذشت لذا از آن شهر خارج شده‏ام و خیال رفتن بمصر را دارم تا در آنجا کارى پیدا کنم . مالک گفت اگر مایل باشى و نزد من بمانى من پوشاک و خوراک ترا تأمین میکنم،نافع گفت چه سعادتى بهتر از این البته که میمانم،مالک این مرد را نیز جزو لشگریانش همراه خود برد .

پس از طى مسافتى بشهر قلزم رسیدند که تا مصر سه روز راه فاصله داشت،شب را در آنجا بیتوته نموده و صبح که براه افتادند نافع بد طینت یک لیوان شربت از عسل درست کرد و مقدارى سم در آن ریخت و پیش مالک برد.

مالک که در این چند روز خدمتگزارى این غلام را بیشائبه دیده بود لیوان شربت را سر کشید و لشگریانش را حرکت داد و پس از چند ساعت راه‏پیمائى آثارانقلاب در قیافه مالک نمایان شد و رفته رفته حالش بهم خورد و از پشت زین بر زمین افتاد.

لشگریان مالک پیش دویدند و بدرمانش پرداختند اما سمى که در شربت ریخته شده بود اثر خود را بخشید و همراهان او را متوجه قضیه نمود و هر چه دنبال نافع گشتند او را پیدا نکردند،مالک پس از چند لحظه دیده از جهان فرو بست و بسراى جاویدان شتافت و اطرافیانش با جنازه مالک بقلزم مراجعت نمودند.

نافع پس از خوراندن شربت بمالک از قلزم فرار کرده و پیش معاویه رفته بود هنگامیکه این خبر بمعاویه رسید بسیار خوشحال و مسرور شد و شامیان را نوید داد که دیگر حمله على بشما عملى نخواهد شد زیرا پشت و پناه على علیه السلام مالک بود و نافع را نیز بسیار نوازش کرد و مردم شام را که از شمشیر مالک داغى بر دل و کینه‏اى در خاطر داشتند اجازت داد تا آنروز را جشن گیرند.

از آنسو چون این خبر بگوش على علیه السلام رسید بسیار متأثر و اندوهگین شد بطوریکه از ته دل گریه را سر داد و فرمود مرگ مالک اشتر فاجعه بزرگى است دیگر نظیر مالک را نخواهیم دید مالک مانند شیرى بود که از صداى او زهره دشمنان آب میشد و همچنان که ملول و محزون بود فرمود:

مالک و ما مالک لو کان جبلا لکان فندا لا یرتقیه الحافر و لا یرقى علیه الطائر اما و الله هلاکه قد اعز اهل المغرب و اذل اهل المشرق لا ارى مثله بعده ابدا.

مالک چه کسى بود مالک اگر کوهى بود کوه بزرگ و بلندى بود که نه رونده‏اى بقله آن میتوانست پاى نهد و نه پرنده‏اى میتوانست بر فراز آن پرواز کند،سوگند بخدا که شهادت او اهل شام و مغرب را عزیز کرد و مردم عراق و مشرق را خوار نمود و از این پس مانند مالک را هرگز نخواهیم دید .

در روایت تاریخی دیگری آمده که چون خبر سفر مالک به مصر به معاویه رسید برای یکی از مالکان روستاهای بین راه مصر پیغام داد که مالک اشتر را مسموم کن تا من خراج ۲۰ سال را از تو نگیرم.
وقتی مالک به انجا رسید و د هقان که فهمیده بود اوعسل را زیاد دوست دارد و مقداری عسل مسموم برای مالک هدیه اورد و قدری هم از او اوصاف و فوائد عسل حرف زد. وی شربتی از ان عسل زهر الود را خورد که هنوز از گلویش پایین نرفته بود در همان بین راه و از دنیا رحلت نمود.

بخش هایی از سخنان حضرت علی(ع) درباره ی مالک:

مالک برای من چنان بود که من برای پیامبر بودم.
ای کاش در میان شما دو نفر و بلکه یک نفر مثل او داشتم.
وقتی خبر شهادت مالک به حضرت علی(ع) رسید و  بسیارمحزون و متاسف شد و خطاب به مالک گفت که مرگ تو جهانی را محزون و  و جهانی را خوشحال کرد .
مالک اشتر از زبان پیامبر:
نقل است که از او نزد پیغمبر، ذکری شد. آن حضرت فرمود: او حقیقتا مؤمن است. همچنین پیغمبر در مسیر خود در تبعیدگاه ابوذر، به هنگام تجهیز و دفن ابوذر فرمود: یکی از شما در بیابانی می میرد و گروهی از مؤمنان بر او حاضر می شوند. از این رو پیغمبر بر ایمان او گواهی داد.

نمونه هایى از ایمان و اعتقاد مالک به امیرالمؤمنین (علیه السلام)

۱ ـ هنگامى که مردم در خانه امیرالمؤمنین (علیه السلام) اجتماع کردند تا با حضرت بیعت کنند، مالک اشتر برخاست خطاب به مردم مطالبى گفت که در امام شناسى او بسیار گویا و گواه بر این مدعا است، او چنین گفت:«اى مردم، این على وصى اوصیاء و وارث علوم پیامبران است، گرفتاریش بزرگ و تحملش نیکو است. اوست آن که کتاب خدا به ایمانش گواهى و پیامبر، بهشت را برایش شهادت داده است، همه فضائل در وجودش جمع است و هیچ کس از گذشتگان و آیندگان در تقدم او بر دیگران و علم و فضلش شک ندارد.»

۲ ـ در کتاب «الغارات» آمده است: روزى نجاشى ـ از اهالى یمن ـ در ماه رمضان شراب خورد و امام (علیه السلام) او را حد زد و یمانى از امام دلگیر شده و شخصى را به نام طارق نهدى را براى اعتراض نزد امام (علیه السلام) فرستاده، امام در پاسخ به طارق کار خود را با استناد به قرآن و شرع دانست. اما طارق با خشم فراوان از محضر امام (علیه السلام) دور شد.در راه مالک اشتر که از قبیله آنان بود، طارق را دید و گفت: آیا تو به امیر مؤمنان گفته اى که دل هاى ما را خشمگین و پراکنده ساختى؟ طارق تأیید کرد. مالک گفت: چنین نیست بلکه دل هاى ما گوش به فرمان او و کارهاى ما براى او و در خدمت اوست. بعد از آن طارق و نجاشى ـ شراب خوار در ماه رمضان ـ به معاویه ملحق شدند، اما مالک کوچک ترین سستى در راه مولایش از خود نشان نداد .

۳ ـ امیر مؤمنان (علیه السلام) قبل از حرکت به جنگ با شامیان بر فراز منبر رفته، مردم را به جهاد علیه شامیان تحریض نمود، اما در این میان فردى از قبیله بنى فزاره را متهم به جنگ علیه مسلمانان کرد. مالک اشتر پاسخ او را داد و خطاب به امیر مؤمنان گفت:«اى امیرمؤمنان، آن چه دیدى تو را سست نکند و آن چه از این مرد بخت برگشته و سرکش شنیدى تو را نا امید نسازد، همانا همه این مردم شیعیان تو هستند و براى جان هاى خود در قبال جان تو ارزشى قائل نیستند و پس از تو ماندن را نمى خواهند، اگر مى خواهى ما را به مقابله دشمن ببر، به خدا سوگند این گونه نیست که هر کس از ما از مرگ بترسد، بتواند از آن رهایى یابد و به کمند آن گرفتار نگردد، و این گونه هم نیست که هر کس به زندگى کوتاه این جهان دل خوش کند، جاوید و پاینده بماند، ما خود در این خصوص برهانى قاطع و دلیلى محکم داریم و نیک مى دانیم که هرگز انسانى قبل از فرا رسیدن اجلش نخواهد مرد، و ما چگونه با قومى فاسد و منحرف بدان گونه که شما آنان را توصیف کردید جهاد نکنیم و حکم خدا را در موردشان اجرا ننماییم … .»ا میرالمؤمنین (علیه السلام) در مقام تجلیل از سخنان دلگرم کننده و سازنده مالک فرمود:راه مشترک است و مردم در حق برابرند و هر کس سعى خود را براى خیر خواهى همگان به کار برد تکلیفش را به انجام رسانده است.

۴ ـ هنگامى که قرارداد حکمیت بین امیرالمؤمنین (علیه السلام) از یک سو، و معاویه از دیگر سو نوشته شد، مالک اشتر را فراخواندند که همراه دیگر گواهان پاى آن را گواهى کند; اما مالک گفت:«دست راستم بر بدنم نباشد و دست چپم برایم بى فایده باشد اگر در این صحیفه نام من براى صلح و ترک مخاصمه نوشته شود، آیا مگر من در این مورد داراى دلیلى روشن از خداوند خود نیستم؟! آیا یقین به ضلالت و گمراهى دشنم ندارم؟! آیا اگر شما تن به پستى نمى دادید، پیروزى را به دست نمى آوردید؟»مردى (اشعث بن قیس، طبق نقلى) از میان مردم به اشتر گفت: به خدا سوگند، نه پیروزى را دیدى و نه پستى و زبونى را، اینک برخیز و بر خودت گواهى بده و آن چه را در این صحیفه نوشته شده، اقرار کن و تو را از مردم چاره اى نیست.اشتر گفت: آرى به خدا سوگند، همانا من در دنیا براى منافع این جهانى از تو روى گردان و در امر آخرت براى ثواب هاى آخرت نیز از تو بى رغبتم، و خداوند با این شمشیر من خون مردانى را ریخته است که تو در نظرم بهتر از آن ها نیستى و خون تو هم از خون آن ها محترم تر نیست. سپس گفت: آرى آن چه امیرالمؤمنین در آن داخل شده است، داخل مى شوم و از آن چه خارج شده است، خارج مى شوم; زیرا امیرالمؤمنین (علیه السلام) داخل نمى شود مگر در هدایت و صواب.

پیشنهاد مالک برای رفع تنهایى امام (علیه السلام)

وقتى که مالک مشاهده نمود مردم به خاطر آن که امام (علیه السلام) به آنان اموال دنیوى نمى دهد بر خلاف معاویه که سران و اشراف را با اموال بیت المال به خود جذب مى کند، به امام (علیه السلام) گفت: اگر به آن ها مال ببخشى گردن هایشان به سوى تو خم مى شود و خیرخواهى و دوستى آن ها مخصوص تو خواهد شد.امام (علیه السلام) در برابر این خیرخواهى مالک به جوابى بسیار ارزشمند و با زبان دادگستر و حق گو مبادرت نمود و پس از حمد و ثناى الهى فرمود:«اما آن چه ذکر کردى از عمل و سیره عادلانه ما همانا که خداوند عزوجل مى فرماید: ( مَنْ عَمِلَ صالحاً فلنفسه و مَن أسَاءَ فَعلیها و ما ربُّک بظلاّم للعبید; هر کس کار پسندیده کند، به نفع خود او است و هر کس بدى کند، به ضرر خود او خواهد بود و پروردگارت نسبت به بندگان، ستمگر نیست ) و من از این که مبادا در انجام آن چه گفتى یعنى عدالت خواهى، مقصر باشم، بیشتر مى ترسم.و اما این که گفتى، حق بر آنان سنگین آمده و بدین سبب از ما جدا شده اند، خداوند به خوبى آگاه است که آنان به خاطر ستم و بیداد از ما جدا نشده اند و به عدل و داد پناه نبرده اند، بلکه آن ها جست و جو نکردند مگر دنیاى فانى را که به هر حال از آنان زایل خواهد شد، و بدون تردید روز قیامت از آن ها پرسیده خواهد شد، که آیا این کار را براى دنیا انجام داده اند یا براى خدا عمل کرده اند.و اما این که درباره بذل اموال و توجه به بعضى افراد خاص گفتى و تذکر دادى، اى مالک، ما را نشاید که به فردى از بیت المال و درآمد عمومى چیزى بیش از حقش بدهیم و خداوند سبحان که سخنش حق است فرموده است: ( کم من فئه قلیله غلبت فئه کثیره باذن الله و اللهُ مع الصابرین ) و خداوند محمّد (صلى الله علیه وآله) را به تنهایى مبعوث فرمود و از آن پس شمار یارانش را زیاد افزود و گروهش را پس از ضعف و زبونى عزیز گردانید، بنابراین اگر خداوند اراده کند که امر و حکومت را به ما رساند، دشوارى آن را براى ما آسان و ناهمواریش را هموار مى سازد و من از رأى و پیشنهاد تو فقط چیزى را مى پذیرم که موجب رضایت خداوند باشد و تو اى مالک نزد من امین ترین مردم و خیرخواه ترین و با تدبیرترین یاران من به خواست خداوند خواهى بود.»امیرالمؤمنین (علیه السلام) با این که حتى بهترین یارش (مالک) بذل و بخشش بیت المال را براى جذب برخى افراد مجاز دانست، اما حضرت آن را جایز نشمرد و با او مقابله کرد و از صرف بیت المال در راه توجه دل ها به سوى خود جداً اعلام بیزارى نمود و اصلاح امور را فقط در دست خداى یکتا دانست.

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد